خداوند از حضرت عزرائیل پرسیدند تا به حال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمی را میگرفتی؟عزرائیل جواب داد: یک بار خندیدم، یک بار گریه کردم و یک بار ترسیدم.
خنده ام زمانی بود که به من فرمان داده شد جان مردی را بگیرم،او را در کنار کفاشی یافتم که به کفاش میگفت: کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد!به حالش خندیدم و جانش راگرفتم..گریه ام زمانی بود که به من دستور داده شد جان زنی را بگیرم،او را دربیابانی گرم و بی درخت و آب یافتم که درحال زایمان بود..منتظرماندم تا نوزادش به دنیا آمد سپس جانش را گرفتم...د
برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 4:02